تبليغاتX
هرگزبراي عاشق شدن به دنبال
بارون و بهارو بابونه نباش....

   

عاشق باشید :

 

عشق قدرت دارد شما را بخوشی برساند، و یا بدبخت و سیه روزتان سازد.

عاشق باشید،  یا به زنی عشق بورزید و بدانید که محبوب و مظلوب او هستید

آنوقت می بینید که نیروئی عظیم، شما را بدیار پاکدامنی و عفت میبرد و از پلیدیها

وناپاکیها جدایتان می سازد...........

عاشق باشید و بزنی عشق بورزید که تشه ی ثروت و شهرت شماست............

آنوقت می بینید. که نیروئی عظیم شمارا به چاهسارپلیدیها و تاریکها می افکند و

از راه بیراهتان میسازد................

عاشق باشید.به پول عشق ورزید. آنوقت می بینید که نیروئی عظیم شما را بر آن

میدارد تا ناموس و شرف خود را زیر پا بیندازید.......،

 

عاشق باشید.

راستی عشق را می شناسید؟عشق چیست؟  آیا میتوانید بگوئید؟.......هرگز.

باید در پنجه ی این مظهر نیرو و قدرت اسیر گردید تا آنرا درک کنید.

اما بیاد داشته باشید که اگر عاشق میشوید بشرف و مردانگی عشق بورزید

و در هر عشقی

                  (انسانیت) را فراموش نکنید...

 

و بیاد داشته باشید که « گل آتشی » مظهر چنین عشقی است.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:22  توسط فرشته | 

تن تو ظهر تابستون رو به يادم مي‌ياره

رنگ چشماي تو بارون رو به يادم مي‌ياره

وقتي نيستي زندگيم فرقي با زندون نداره

 

قهر تو تلخي زندون رو به يادم مي‌ياره

                           من نيازم تو رو هر روز ديدنِه

                            از لب دوست دارم شنيدنه

تو بزرگي مثل اون لحظه كه بارون مي‌زنه

تو همون خوني كه هر لحظه تو رگهاي منه

تو مثل خواب گل سرخي، لطيفي مثل خواب

من همونم كه اگه بي‌تو باشه جون مي‌كنه

                              من نيازم تو رو هر روز ديدنه

                              از لبت دوست دارم شنيدنه

تو مثل وسوسه شكار يك شاپركي

تو مثل شوق رها كردن يك بادبادكي

تو هميشه مثل يك قصه پر از حادثه‌اي

تو مثل شادي خاك كردن يك عروسكي

                                  من نيازم تو رو هر روز ديدنه

                                 از لبت دوست دارم شنيدنه

تو قشنگي مثل شكلايي كه ابرها مي‌سازن

گلهاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي‌بازن

اگه مَرداي تو قصه بدونن كه اينجايي

براي بردن تو، با اسب بالدار مي‌تازن 

                             من نيازم تو رو هر روز ديدنه

                             از لبت دوست دارم شنيدنه

 

مي‌شه گفت با شنيدن اين آهنگ فريدون فروغي ديگه هيچ صداي دلنشيني

 رو نمي‌شه تجسم كرد  كه با اين عظمت به رقص دربياد.  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:45  توسط فرشته | 

خدايا کمکم کن تا عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم

خدايا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم

به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع افتاب هر بام بر لبانش جاري سازم

 و راز عشق را در گوشش سر دهم خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام
 
 

مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکين دهي بلکه توان چيرگي بر ان را به من ببخشي

 

مگذار دعا کنم که مرا از دشواريها و خطرهاي زندگي مصون داري

 بلکه دعا کنم تا در رويارويي با انها بي باک و شجاع باشم ماه من

 

هر شب چشمانم را مى بندم تا به كودكى هاى زلالم پناه ببرم

 من آدم بزرگى شده ام اما هنوز هم كودكانه در متن واژه ها قدم مى زنم ...


 من آنقدر كودكم كه شبها وقتى ابرها نگاه مهتابى ماه را مى دزدن

 سخت دلم مى گيرد...

ماه من
زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ...

 آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...

مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک...

نفس سبزبهاري جاريست

رمز شناختن صبر است .عجول نباش و با عقل بر دلت حکومت کن

 
بشر تا زماني كه جدائي هاي دردناك ،

شكيبائي هاي تلخ و نا اميدي هاي سخت را پشت سر نگذارد ،

هرگز به « عشق حقيقي » نمي رسد . ماه من


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط فرشته | 

 

 

 

 

شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت

 

به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت

 

بهار بود

 

وتو بودي وعشق بود و اميد

 

بهار رفت

 

وتو رفتي و هر چه بود گذشت

 

!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:59  توسط فرشته | 

 

روزهای زندگی با شتاب در گذرند باسرعتی باور نکردنی

 از کودکی عبور می کنیم

 و نوجوانی هم در پی آن طی می شود تا می رسیم به بلوغ ؛

سنی که می شود در آن اندکی مکث کرد و به پشت سر نگریست ،

 جایی که باور ما از خودمان و آنچه هستیم وداریم شکل می گیرد ،

باوری که با در نظر گرفتن استعدادها، علاقمندی ها،

 امکانات و حتی ویژگیهای ظاهری بوجود می آید.

کوله باری بر می داریم و همه ی این داشته ها

را ره توشه ی فردایی می کنیم

 که نمی دانیم ابریست یا آفتابی ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:1  توسط فرشته | 

 

اي انسان, بيهوده نغمه سرايي نكن , زيرا هميشه دربايان كار

اواز نشاط بخش واقعي ناخوانده خواهد ماند بيهوده محبوب را مبوس,

زيرا ان بوسه اي كه بايد راز ترا به نهانخانه ى روح دلدار برساند.

در نيمه راه از باى خواهد ايستاد و بمحبوب نخواهي رسيد.

اكر مى خواهى دعا كنى, دعا كن, زيرا هميشه نيايش ارامش بخش است

اما بدان كه به هر حال زبان تو از كفتن ان دعاي مخصوصى كه بايد روح تو را

ارام كند,

عاجز خواهد بود,از مرك نيز كمك مخواه تا ترا از سنكيني بار زندكي برهاند,

زيرا بس از مرك به يقين كوشه اى از روح تو همجنان هشيار خواهند ماند

تا تاريكي كور و تلخي نيش كرمها را احساس كند.

نوشته ى:

كابريلا ميسترال

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:52  توسط فرشته | 

 

نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي

 كوچك چشماني شويم

 كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته

خواهد شد

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي

خواهند ديو هستند و لي

 مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر

 مي سنجند

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسد

 عشق هايي که

 سر پيچ خيابان برسد

 


ما هميشه صداهاي بلند را مي شنويم ، پر رنگ ها را مي بينيم، سخت ها را مي

خواهيم غافل از اينکه

 خوب ها آسان مي آيند، بي رنگ مي مانند، بي صدا مي روند


 


دلم گرفته دلم گرفته به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي

كشم چراغهاي رابطه

 تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها

 نخواهد برد پرواز را به

 خاطر بسپار پرنده مردني است...

 

 


زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم

 ؟ اگر مر گ است چرا

 زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن

 نمي رسيم ؟ اگه عشق

 نيست چرا عاشقيم

 

 


 


سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي

 افتي . 2) لذتي که در فراغ

 هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز

 کسي باش که

 پايان تو باشد

 


مهم نيست که قشنگ باشي قشنگ اينه که مهم باشي حتي براي يه نفر

 

عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي ست عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر

اين بازي طفلانه اند

 عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کيست؟

 

پنج قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد

1- قلبتان را از نفرت پاک کنيد.

2- ذهنتان را از نگراني ها دور کنيد.

3- ساده زندگي کنيد.

4- بيشتر بخشش کنيد.

5- کم تر توقع داشته باشيد.

هيچ کس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:20  توسط فرشته | 

 

سبب منم که میشکنم               اما حرفی نمیزنم

اگه هیچکس برام نموند              واسه اینه که سبب منم

کاش بدونی ماتم دنیام               بی تو فقط گریه میخوام

کی میدونه ای حسرتا                چه کرده با روز و شبام

زندگیم یه دنیایی                       یه کابوسم تو رویایی

یه پاییزم تو بهاری                      من یه مرداب تو دریایی

از این گریه چه میدونی                نه دردمی نه درمونی

به چه امید میخوای باشی            که پیش دردام بمونی

زندگیم یه دنیایی                        یه کابوسم تو رویایی

یه پاییزم تو بهاری                       من یه مرداب تو رویایی

سبب منم که میشکنم                اما حرفی نمیزنم

اگه هیچکس برام نموند               واسه اینه که سبب منم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:24  توسط فرشته | 

روزی سوراخ کوچکی در يک پيله ظاهر شد.

شخص نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله را تماشا کرد. آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده، و ديگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچی سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پيله خارج شد، اما جثه‌اش ضعيف و بال‌هايش چروکيده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود

و از جثه‌اش او محافظت کند.

اما چنين شد!

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال‌هايش پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسيله مايعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نياز داريم.

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هيچ مشکلی زندگی کنيم، به اندازه کافی قوی نمی‌شديم و هرگز نمی‌توانستيم پرواز کنيم.

 

من نيرو خواستم و خداوند مشکلاتی سرراهم قرار داد، تا قوی شوم. من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد. من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور و بازو داد تا کار کنم. من شماتت خواست و خداوند موانعی سرراهم قرار داد، تا آنها را از ميان بردارم.

من انگيزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نيازمند کمک بودند. من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم.

«من به آنچه خواستم نرسيدم... اما آنچه نياز داشتم، به من داده شده».

نترس. با مشکلات مبارزه کن و بدان که می‌توانی برآنها غلبه کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:50  توسط فرشته | 

 

 

 

 

چقدر آدما آدم برفي رو كه با دستاشون مي سازن دوست دارن و

 

از ذره ذره آب شدنش غصه مي خورن

 

ولي همش يادشون ميره اوني كه با دستاش خلقشون كرده

 

 چقدر دوستشون داره و

 

از ذره ذره آب شدنشون چقدر غصه مي خوره

 

راستی ولنتاين مبارک دوست جونام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 5:52  توسط فرشته | 

 

 

   چنگ دل آهنگ دلكش ميزند

       

   ناله عشق است و آتش مي زند

 


  قصه ي دل دلكش است و خواندني است

 

   تا ابد اين عشق و اين دل ماندني است 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20:27  توسط فرشته | 

برای تو مینویسم ... از عمق احساسم.

مینویسم تا شاید بدانی که طپش قلبم در سینه ... به خاطر توست.

برای تو مینویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه 

 گزید  وازآنها گلستانی جاودانه ساخت.

برای تو مینویسم تا بدانی دوری ات برای من ... مثل دوری ماهی از آب است و دوری     

 کبوتر از آسمان .

برای تو مینویسم اینک...از عمق وجودم...با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی       

عشقت گم شده است.

برای تو مینویسم اینک تا بدانی

از عمق وجودم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 0:16  توسط فرشته | 

 


بهم گفت:دوست داري عاشق كسي بشي كه عاشقت نيست؟

گفتم نه....!!!

گفت دوست داري كسي رو تو قلبت جا بدي كه تو واسش مهم نيستي ؟

گفتم نه....!!!

گفت دوست داري واسه كسي بميري كه جون تو واسش مهم نيست؟

گفتم نه....!!!

گفت حاضري غرورتو به خاطر كسي بشكني كه....?

تويه اغوش كسي باشي كه...?

از لب كسي بوسه بگيري كه....?

عشقتو باور نداره؟

گفتم نه....!!!!

گفت پس عشقتو هر چقدرم واقعي باشه?چون يك طرفه است

بازم كافي نيست..!

يكم فكر كردم گفتم با دلم چه كنم؟؟؟؟

گفت يا عاشق نشو يا اگر عاشق شدي عاشق كسي باش كه عاشق تو باشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 20:10  توسط فرشته | 
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 16:26  توسط فرشته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آن فرشته کو ؟
يک فرشــــــــته داشت می دويد
توی کوچــــــــه های آســــــمان
روی سنگـــــفرش کهکـــــــشان
می دويد و هرکجا که می رسيد
با گچ ستاره ها
عکس يک شـــــــهاب می کشيد
می دويد و خنــــده هاش نور بود
غصــــــه را بلـــــــــــد نبـــــــود
غصــــــه از بهشـــــت دور بــود
می دويد و بوی رفتنش عجيب بود
رد پايش از شکوفه های سيب بود
می دويد و ناگهان
دامنش به ابرها گرفت و ليز خورد
از کــــــنار خانه خدا چکــــــــــــيد
قطــــره قطــــره روی خاک مــرد
هيچکـــــــس ولـــــــــی نگفت
آن فرشته ای که می دويد کــــو!
جای او چقدر خالی است
آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو.



نوشته های پیشین
مرداد 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
شاد زندگي كردن حق ماست و درست زندگي كردن وظيفه ما (محمد نونوا)
بهترین حرفها
سکوت
برترین موزیکهارادراین سایت دانلود کنید(آقا فرهاد)
عاشق واقعی
فکرتنها بودن ما...واسه هردومون خیاله
سکوت عشق
جمله هایی درباره عشق محبت صفا
به اولیـن وبلاگ عاشقانه شهر قشنگمون اهواز خوش آمدید (ميلاد)
ابوالی و دوستان با مرام
بهترين جهنم
نيما كامپيوتر 68
ياس شكسته(آيدا جون)
کجایند عشق های اساطیری‘ فرهاد
سلطان عشق مادر
اولین رپر لاهیجان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM